
چندی قبل یکی از دوستان ما به بلای خانمان سوز و پدر درآر عشق مبتلا شد و به دلیل این که اکثرا ته این دل بستن ها بن بست می باشد،بنده خدا با کلنگ زمانه بدجور خرد و خمیر شد و به زمین گرم خورد.از آن جا که نگران احوالات رفیق بوديم،معمولا بعضی اوقات را با ایشان به سر می کردیم و در آن زمان با فلفل دنبال آن دوست شاعرمان می گشتیم که می فرمود:"اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد"می خواستیم فلفل در دهان آن گرانمایه کنیم چون از تلخ ترین و به شیوه ی سخن خودمان مزخرف ترین اوقات ما همان روزهایی بود که دوست را دورش را گرفته بوديم.حالا درد دوست ما چه بود؟بی نوا تقّی به توقّی می خورد،جوانی در دست در دست زيبارويش...
ادامه مطلب