روزنامه نگار کلمه فروش است، کلمهها را میگذارد کنار هم و دانه به دانه پولش را میگیرد. مثلا ۱۰۰۰ کلمه نوشته، کلمهای ۲۰۰ تومان میگیرد.
هیچ جای اشکالی هم نیست، شغل اصلا همین است، روزنامه نگار کلمههایش را میفروشد، رسانهچی زمانش را، ایده پرداز ایده ها و فکرش را و یک فروشنده اجناسش را. فی الحال همگی فروشندهایم. به عبارتی فروشنده نباشیم چگونه زندگی سر کنیم؟
اما برخی ها برعکس هستند، آنها کالای فروششان عجیب است. مثلا روزنامهنگاری میشناسم که تا چندسال پیش جناح مقابل را مشتی سفاک خونخوار میدید و کتاب هم در موردشان نوشت. راستی ها برایش غش و ضعف میکردند، کف و خون بود که بعد از مطالبش بالا میآمد. شده بود نماد قلم اینطرفیها. روزها گذشت و ورق برگشت. روزنامه را بستند، دولت کاغذ نمیداد و علی القاعده نمیشد این میان هم روزنامه درآورد. این همه خبرنگار و دبیر و خدم و حشم پول میخواهند. اینجا آنقدرها هم که برخی نشان میدهند گارد بازی ندارند. حتی برای یک نسخه دیجیتال هم پولی نمیدهند. بگذریم، روزنامه بسته شد برای سنگ اندازی دولت و نبود بودجه. هرکسی رفت یک طرف، آقای نویسنده حق طلبِ ضد اصلاحات، حالا رفته توی روزنامه رسمی یکی از احزابی که بارها فحششان داد.
امیدوارم از غم نان باشد، هرچند که غم نان هم باشد، کلمه فروشی, با عقیده فروشی, جور درنمیآید. اصلا این آدم هایی که میگویند برای پول مجبور شدیم شرافت بفروشی,م را درک نمیکنم. اوضاع جامعه هرچقدر بد، راستش از درک من خارج است که بروی شرافتت را بگذاری توی طبق و با کلماتت بدهی در راه پول! من حداقل خودم از این پولهای ابن زیاد وار میشناسم.
من درک نمیکنم طرف از نبود پول مجبور شود به تن فروشی, و بگوید مجبور شدم، شاید گارد بگیرید که فلانی دگم است و توی راحتی بزرگ شده و حالا هم دستش به دهانش میرسد که این میگوید. اصلا و ابدا این طوری نیست. من گونهای تربیت شدهام که بفهمم شرافت فروختنی نیست، حالا یکبار یک روزنامه نگار با کلمههایش میفروشد، یک فاحشه با تن فروشی,. البته ایزد تعالی حفظ کند، من دستخطی ندادهام که من شرف فروش نیستم. شاید من هم اگر در برخی از حالات بمانم، شرف فروشی, کنم.
اما امان از سوپر حزب اللهی های شرف فروش... امان...
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی