خرید بک لینک

مرگ در می‌زند...

مرگ در می‌زند...

چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۸ 20:54

اپیزود اول:
هرشب، قبل از خواب به مرگ فکر میکنم، بدون این که اغراقی در کار باشد یا بخواهم برایتان جانماز آب بکشم. فکر به مرگ شده قصه هر شبی که قبل از خواب گوش می‌کنم. حساب می‌کنم که امروز چه کردم و کدامیک از اعمال در روز جاری، دستم را می‌گیرد، در ادامه به آنچه که راهم را سد می‌کند هم فکر میکنم. نمیدانم چه می‌شود، شاید از حساب و کتاب آخر شبم خسته میشوم و یا از حساب و کتاب روزانه، چشم‌هایم بر هم می‌رود، غافل از این که روزی دائمی بسته خواهد شد...
اپیزود دوم:
من از مرگ نمی‌ترسم، نمیدانم شاید هم بترسم.‌ آدم احساسی‌ای نیستم، نمیدانم شاید هم هستم. من به تفت زدن های سرکوچه عادت کرده‌ام، مینگرم و صلواتی می‌فرستم و رد می‌شوم. امشب نه، لحظه‌ای ماندم. خوب نگاه کردم، جوان بود. قیافه‌اش آشنا میزد، از قضا فامیلی‌اش. پسر همسایه رو به روییمان بود. نه از او بدی دیده بودیم و نه شر و دعوایی. گمان کردم تصادف کرده است، اما توی خانه فهمیدم از این دردهای امروزی گرفته، آنفولانزا. سه روز شده و در روز جاری صبح الفاتحه. ریختم به هم، چون هم جوان بود و هم فهمیدم یک دختربچه سه چهارساله دارد. من کلا با رفتن جوان ها کلا مشکل دارم. چه شهید و چه مرگ.
اپیزود سوم:
میبینی آقای رسول شاکرین؟ مرگ همینقدر نزدیک است. ۳ روزه میروی زیر خروارها خاک. تازه ۳ روز ارفاق است، شاید همین روز بعد شب، جای این که خودت به حساب کتابت رسیدگی کنی، دارند به حساب کتابت رسیدگی می‌کنند. تو انسان باش، تو آدم باش. روز بعد روزی که آخرین تصویر را از دنیا دیدی و لحد را بستند، دستت نه به پدر بند است و نه فرزند. خودت هستی و این سالها زندگی. خودت هستی و خاک و خدا. تلقین توی گوشت زنگ میزند، از خدایت می‌پرسند، از دینت و از امامت. قلبت را بو می‌کنند و توقیع حب الحسین بر گردنت می‌اندازند... دنیا را جدی گرفته‌ای مستر، از پیله بزن بیرون. مرگ همین جا در می‌زند...
شاید عکس جوان بعدی روی حجله سرِکوچه، عکس تو باشد. انا لله و انا الیه راجعون، مردم آمده‌اند زیر تابوتت بی بخار صدا میزنند: به عزت و شرف لا اله الا الله...

نویسنده: رسول شاکرین

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 13:42

صفحه بندی