به خودم نگاه میکنم. این منی که بهمن شمع 24 را فوت کرد و حالا رسیده به ربع قرن تجربه. نگاه کردم و پست های گذشته را خواندم. رشک بردم به خودم. غبطه خوردم به حال دو سال پیش خودم. چقدر بی آلایش. چقدر راحت و کم دغدغه. چقدر جنگنده برای اهداف.
خصلت آدمیزاد است که روزهای سختی را فراموش کند و غرق شود در روزهایی که سختی ندارد. در روز جاری از سختی امتحان بنالد و زمان آینده که کارنامه قبولی را دادند دستش، یادش برود که اصلا تا همان چند شب پیش چقدر به خودش فحش می داد به خاطر راهش، حالا من آمدم و حرف از چهار پنج سال تغییر میزنم. تغییر آن هم چه تغییری. کسی ببیند پیش خودش فکر میکند که چه شده اصلا!
انگار همین دیروز بود نشستم دو دوتا چهارتا کردم برای کوچ به قم. انگار همین دیروز بود کنار دست بابا توی ماشین گفتم چهارسال زندگی توی این شهر چه شود و مادر گفت میگذرد. انگار همین دیروز بود نشستم توی کلاس اندیشه و سر نظریه تمثیل غار افلاطون با استاد بحث کردیم. آری، انگار دیروز بود با ابوالفضل و محسن و محمدرسول و رضا و علی، رفتیم اردوی جهاد اکبر و سال بعدش چشم باز کردیم توی شورای مرکزی انجمن. واقعا دیروز بود.
دیروز بود و دیشب گرفتم خوابیدم تا لنگ ظهر امروز. خستگی اش انگار از تنم در رفته. حالا رسول شاکرین است با بیست و چهارسال و دو ماه سن، یک عالم راه نرفته، یک عالم تجربه کسب نشده و یک عالم کار که باید انجام بپذیرد.
حالا منم. دانشجوی کارشناسی ارشد توی یکی از دانشگاه های تهران. حالا منم. قله اهداف چهارسال پیش را فتح کرده و نگاه کرده به قله های بزرگتر. خیلی ها از اینجا رفتند. خیلی ها پست آخرشان را سپردند به تاریخ و توی سوشال مدیاها گم شدند، اما اینجا باشد یک خانه امن برای من. آدمی که دغدغه هایش را مینویسد، صحبت از امروزش میکند تا زمان آینده بخواند.
حقیقت این که این وبلاگ، جدای از این که به من سیر تطور و تحول خودم را بیانگر است، گاهی برایم یک تلنگر است به نسبت گذشته. در مورد دغدغه ها و روحیات خوبی که ممکن است در این کارزار و هیهات برود توی صندوقچه تاریخ. پس هستیم فعلا. برای منِ زمان آینده
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی