
صبحدمی نشسته بودیم لب پنجره و بر احوال جویی که باید باشد و کنار آن جوی گذر عمری بدهیم و حالا نبود افسوس می خوردیم که شیخ ذهنا و طبیب احوال جنونا را در عالم خواب و بیداری لحظه ای دیدیم،پلنگ وار پریدیم و دامان مبارک شیخ را در دستمان گرفتیم و و عجز و لابه می کردیم که یا شیخ،الهی همه ی کفترهاي کفتربازان محلات پایین شهر لاس وگاس به فدایت و الهی اوباما با همان هیبت کوسه مانندش قربان یک تار ریش مبارکتان شود،یک راهی جلوی پایمان بگذار که مردیم از درد بی جویی...شيخنا و مراد افکارنا دستی بر ریش مبارک خویش کشیدند و فرمودند:یا ایها البدبخت الفلک زده،د خوب سر جوی نشستی و نمی فهمی یا نفله!عرضه داشتم یا شیخ!ب...
ادامه مطلب