می رویم کنار شوفاژ که به لطف تکنولوژی همه چیز در آن قاطی شده و هم جیب دولت گرامی را گرم می کند و هم کانون صمیمی خانواده ما را،این کانون خیلی گرم است،هر کسی گوشی به دست یک جا نشسته و دارد وای فای سواری می کند،این میان اگر وقتی کند دانه ای انار بر دهان می گذارد و یک فحش آبدار نصیب فروشنده می کند که جو انداخته به ما،این انار است آخر؟
خبری از شاهنامه نیست،تلویزیون روشن است و دارند رزم نامه می خوانند،ناگهان یکی با بی حوصلگی خاموشش می کند و با لحن بدی می گوید:این چه چرت و پرتی می گه آخه؟چرا بی خودی روشنش می ذارید؟
اینجا مرد می طلبد که به طرف بگوید بابا،جان جدت بگذار روشن باشد تا بفهمیم بالاخره آخر عاقبت این رستم با این حجم از کشت و کشتار و فرانکی بازی به کجا می کشد...ولی خوب نگاهی به زین گوشی وار و راه اینترنتی اش می کنیم و از خیرش می گذریم...
یک ظرف پر از هندوانه می بینیم،دلمان می تپد تا مثل گذشته اصفهانی وار با قاشق به جانش بیفتیم و سفیدش کنیم:)ولی خوب زودتر برایمان قاچ کرده اند،سرخ است و انگار شیرین،تکه از یک قاچ را بر دهان می گذاریم که به جای شیرینی طعم بی مزگی را به ضرس قاطع احساس می کنیم...این هورمون های مزخرف چینی حتی هندوانه های ما را هم آرایش کرده اند و تهی از دورن...
از خیرش می گذریم،توی اتاقمان یک دیوان حافظ پیدا می کنیم و می خواهیم از آن فال بگیریم،بلد نیستیم،توی اینترنت سرچ می کنیم و یک تفأل می زنیم و تأویلش می کنیم...کمی از این حجم از دروغ های امیدوار کننده ی حضرت حافظ سرخوش می شویم و می رویم سراغ آخرین رسم یلدایی یا فالگوش...نیت می کنیم،فالگوش می ایستیم...کمی که گوش می دهیم همه چیز گفته می شود،از باردار شدن دختر شمسی خانم بعد از یک دهه اجاق کوری بگیر تا دعوای شریک آقا مرتضی با شخص شخیص آقا مرتضی که بسی تلفات داده...
نگاهی به ساعت می کنیم،این شبی که می گفتند دراز است چقدر زود به سر آمده...ساعت12شب است و استاد فردا کلاس جبرانی گذاشته،نرویم پوست از سرمان می کند که چرا نیامدید و آموزش بدبختم کرد...زیر لب شب بخیر گویان به رخت خواب تشریف فرما می شویم و می خوابیم...
می خوابیم به یاد هر 365 روز از زندگیمان که مثل همین شب یلدا می گذرد...فقط با تفاوت این که شب اول زمستان پسوند یلدا دارد و شب های دیگر بی پسوند می گذرند...
پ.ن1:
به قول حافظ
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر...
تا دم صبح یلدایتان گرامی باد...جوجه هایتان را تا امشب بشمارید که آخر پاییز است:)
پ.ن2:
نشستیم کنار شوفاژ اتاق خوابگاهمان،گل می گوییم و گل می شنویم(الکی)
بهنام سرش در گوشی و منم در لپ تاپ و گوشی ام غرقم...تخمه خریده ایم فیلم ببینیم و تا صبح پوسته هایش را کف اتاق بریزیم...لازم به ذکر است که بگویم:استاد ناموسا مسلمان نیستی:))برف ریزی داره میاد...حالا که ما داریم می ریم اون داره میاد...
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی