دقیقا چهارسال پیش بود که از مانعی پراسترس گذشتیم و به خط پایان کنکور رسیدم... دقیقا سه سال پیش بود که اینجا از تک پسری نوشتم که قرار است خانه را ترک و در خوابگاه مامن گزیند...(می توانید اینجا بخوانید http://demokrasi.blogfa.com/post/10)
از خدا که پنهان نیست، ازشما چه پنهان که نه ذهنیت من از خوابگاه همان بود و نه ذهنیت خوابگاه برای من... برای منی که احساس می کردم متکی به خانواده نیستم، همان اوایل آقای خوابگاه در ذوقم زد و فهمیدم برحسب اتفاق چقدر متکی هستم! حتی برای منی که پیش خودم فکر می کردم که حالا توی یک شهر دردنشت بزرگ شده ام و میدانم خلاف چیست و الخ، ثابت شد که هیچ ذهنیتی در مورد خیلی چیزها نداشتم و نمی دانستم...
همان اوایل بیشترین مسئله ای که ذهنم را مخدوش کرده بود، این بود که پس کی این لعنتی تمام میشود؟ آخر هفته ها که کوله ام را برمیداشتم و بلافاصله بعد از آخرین کلاس می آمدم تا سوار اتوبوس شوم و الی اصفهان، مستانه ترین حالت بود. به حبسی هایی مانسته بودم که برگه ترخیص گرفته اند و قرار است هرگز روی حبس را نبینند...
اما مانسته نبودم، حقیقتا حبس کشیده بودیم. ما در حبس تجربه ها بودیم، ذهن من توان آن همه تجربه در آن مدت زمان را نداشت...
نمی گویم چشم برهم زدن، اما سال اول آن گذشت. سال اولی که اواخر ترم 2 مهمترین چالش زندگی ام تا اینجای کار پیدا شد و علاوه بر اذیت و حرص های زیادش، آدم 19 ساله را خیلی خوب ساخت.
در دانشگاه تشکلی بودیم و هستیم و افتخارمان استقلالمان است. این که قرار نیست نردبان حزب و سیاستی بشویم و قرار است همان آدم پر دغدغه بمانیم... تشکل مرا دغدغه مند کرد و راهم را نشان داد... راهی در میان عجب و خود بینی. میگفت بشکن، خودت را بشکن، تواضعت را خرج کن. در این بشکن بشکن ها، رفقایی یافتیم روانتر از جویبارها و شفاف تر از سیماب. رفقایی که مبحس تجربه را به آزادراه پیشرفت تبدیل کردند، همان هایی که حلاوت رفاقتشان در کام من مانده و خواهد ماند...
البته همه این رفاقت ها هم شیرینی نبود. مثلا در یک جایی می فهمیدم که فلانی آدمی نیست که بشود برای رفاقت رویش سرمایه گذاری کرد، یا ار تا دیروز با فلانی رفیق بودی، دلیل ندارد که تا آخر عمر با همان رفیق بمانی. این همان دلیلیست که عده ای قلیل را از اطرافم حذف کردم. چه بخواهند چه نخواهند. راه ما را می خواند نه ما راه را، هر آینه خلقیاتی در وجود هر شخص است که ممکن است خود را در همان روزهای سخت نشان دهد...
چشم بر هم زدیم و گذشت و 20 ساله شدیم...
اما سال سوم فرای سال ها بود... این بار رسول شاکرینی متولد شده بود که فرد سال قبل، حتی فرد ترم قبل و حتی فرد دو ماه قبل نبود. یک روزنامه نگار که شاید قدرت تحلیل موضوعات را داشت و در جایی ورود کرده بود که باید. اگرچه سال سوم دانشگاه فقط بخوان و پاس کن بود یا این که اگرچه سه روز در هفته در دانشگاه بودن، فرصت مطالعه آن چنانی به من نمی داد، اما خوشبختانه ورود من به دنیای روزنامه نگاری و حتی سایبرژورنالیسم، توان و انگیزه ای چند برابر داده بود.
و حالا سه سال گذشته است. اگر مطلب قبلی را رسول شاکرین نوشته بود، این را هم همان فرد نوشته. ولی اینبار با یک عالم کوله باری که هنوز جای آن را دارد که بیشتر شود. 21 سالش است و آماده ورود به سال آخر دانشگاه است تا 22 سالگی آنجا جشن بگیرد...
این روزها مهیای این می شوم که برای کنکور ارشد بخوانم. البته میخوانم ولی از عملکردم راضی نیستم. اعتقاد دارم بهتر می توانم عمل کنم. قرار شده دغدغه مند عمل کنم و خودم را با مطالعات رسانه سرگرم کرده ام، ارشدم هم خدا بخواهد مدیریت رسانه می دهم تا ببینم چه می شود.
اگرچه خیلی ها عقیده دارند که آدم نباید عذب بماند، عقیده دارم فعلا آمادگی پذیرفتن یک زندگی را ندارم. شاید چند سال بعد به آن فکر کنم، اما حالا نه... چون هنوز هدف کاملم در نیامده و از این که در این بحبوحه کسی را نیز پایبند کنم هراس دارم. البته فعلا دوستان صمیمی کم شده اند و جمیعا قاطی مرغان شده اند، اما من خیر...
شاید آپدیت این وبلاگ خیلی زود باشد شاید خیلی دیر... اما میدانم هیچ مامن و سنگری جز این مکان نمیتواند گویای صحبت هایم باشد، پس یحتمل برمیگردم و از نو خواهم نوشت...
ان شا الله....
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی