پدر زن عزیزم؛
سلام
اکنون که برایت این نامه, را مینویسم بسیار متأصل و درمانده هستم و حقیقتا نمیدانم باید چه کنم،اما پیش خودم گفتم حالا که به بنبست فکری و ذهنی و عاطفی و خلاصه هر چه که در مخیلهات می گنجد رسیدهام،نامهای هم مخصوص تو بنویسم و حرفهایم را بزنم.هر چند که میدانم نامههای قبلیای که برای دخترت مینوشتم را تو میخواندهای و آنچه را که نمی خواستم تو بدانی را میدانی!
بگذار برایت از اولین روز آشنایی بگویم که تو را دیدم،راستش انتظار داشتم پدرزن آینده,ام یک انسان لاکچری با یک شاسی بلند سفید باشد که مدام کلید ویلاهایش را توی دستش میچرخاند و مدام به من"پسرم،پسرم"میچسباند و وارث حقیقی تمام اموالش من هستم،ولی چه بگویم که سیبیل های رضاخانیات بیشتر از هرچیزی به چشم آمد و بعدا به این نتیجه رسیدم که تنها دارایی تو از دنیا همین سیبیل های رضاخانی است!و البته این را هم بگویم که درست است که تو چیزی نداری،ولی حقیقتا من وارث تمامی اموالت نیز نبودم و تو چهار ولیعهد پسر داشتی که یکی از دیگر سیبیلهایشان رضاخانیتر بود.
پدرزن بزرگوار!خیلی به دنبال کفشهای آهنی گشتم و نهایتا در چهلستون اصفهان پیدا کردم،کفشها را پوشیدم و در به در برای وام ازدواج به این بانک و آن بانک سر می زدم و درگیر روال اداری بودم تا این که یک جایی کفشهای آهنی پاره شد و کلا توانی نداشتم.البته نمیدانم که این پاره شدن به خاطر این بود که توی چهلستون کفش چینی را به جای کفش با کیفیت قالب آدم میکنند یا به خاطر این روالهای خستهکننده بود،ولی در کل کفشها پاره شد و من برای خرید دوباره به همان مغازه رفتم که دیدم شهرداری زحمت کشیده و مغازه را وارد طرحهای نیمه تمام خیابان سپه کرده و مغازه خراب شده است!برای همین دیگر از وام ازدواج جا ماندم چون وام ازدواج کفشهای آهنین میطلبد و من نداشتم،فرامرز خودنگاه نیز نبودم که خودم آهنین باشم،
اما اگر به عقب برگردیم،میبینیم که بنده شخصا انسان متمولی بودم و این رسم و رسوم خانواده شما حقیر را به مفلسی که اکنون میبینید مبدل ساخت!آخر قربان آن سیبیل رضاخانیات که من تا میبینم زهرهام پر میشود،حالا تو اجازه دادی که دخترت همسر ما بشود قبول،عروس از ما زیر لفظی میخواهد آن هم دندمان نرم چشممان هم کور میدهیم،ولی انصافا شأن نزول این که قبل از عروسی باید کادویی به دایی عروس بدهیم تا ایشان رضایت بدهد دیگر چیست؟آن هم فک و فامیل مادر زن گرامی که فکر کنم مادرِ مادر زن،هر وقت بیکار میشده پسر میزاییده و اوقات فراغتش اینگونه پر میشده است!
همة اینها به کنار پدر زن جان!از من خانه و ماشین مدل بالا خواسته بودید!در مورد خانه بنده یک واحد مسکن مهر در حدود شش سال پیش برای آیندهام ثبت نام کردم که این هم کفش آهنی میطلبد و من ندارم،در زمینه ماشین هم پدر بنده یک عدد پیکان جوانان مدل64گوجهای داشت که ته ماشین مدل بالایی که حقیر سوار شدم همان بود.ضمن این که عزیزجان،شمایی که خودت با این کِبَرِ سن چیزی نداری،چگونه از من چنین چیزهایی مطالبه میکنی!گیر افتادیم ها!!!
نهایت این که پدر زن جان!بنده درست است که در حال حاضر مفلس هستم و چیزی ندارم،اما قلبی بزرگ دارم که مطمئن در کنار دخترت،شما را نیز جا میدهم،آن گوشه و کنار هم نزدیک انباری قلبم،یک جای دنج هست که آن برای مادرزن عزیز است که خودت بهتر میدانی هرچه از من و شما دور باشد بهتر است،زیرا نقش آمریکا را در روابط حسنه بین مثلث من و شما و دخترتان دارد و با دخالتهای استعماری بیجایش،همواره یک ضلع مثلث(که شما باشی)را از ما میگیرد.هر گاه اینگونه میشود،من و دخترتان به دو خط موازیای میمانیم که هیچگاه به یکدیگر نمیرسیم.
خلاصه اینکه مخلص شما هستیم و الهی که باجناق بزرگه قربون سیبیلهای رضاخانیات بشود،مشکلات زیاد و این برگه کاغذ محدود است و از آنجایی که نمک در نمکدان شوری ندارد و دل بنده نیز همچنان طاقت دوری شما و دخترکتان را ندارد(دخترکتان بیشتر البته)،اگر مایل بودید تا روزی با هم مرد و مردانه من باب مشکلات با یکدیگر صحبت کنیم.
قربان شما
داماد مفلوک و مفلس
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی