اندکی حاشیه در ته ته ته ترم...
وارد دانشگاه که شدم با خودم عهد کردم که هیچ گاه تشکلی نشوم،آن هم به دو دلیل...اول این که می گفتم پسر،بعد از دوازده سال درس و بحث بالاخره به آن جایی که باید برسی رسیده ای،بالاخره دانشجو شده ای و در صدر کلاس هستی،رتبه ات که زیر هزار و الان هم به عنوان شاگرد اول دانشکده ادبیات شناخته می شوی،خوب دیوانه برو به درست برس و آرزوهایت را عملی کن...از یک طرف دیگر می گفتم توی دوران دانش آموزی ات یک تشکلی بودی،از بسیج و سازمان دانش آموزی و انجمن اسلامی همه می شناختندت و سرانجامت شد یک میز و مدیریتی به هم زدی...و همان میز بلای جانت شد و بدعادتت کرد که دیگر شغلی به جز میز را قبول نکنی...چه خبرت است که توی دانشگاه تشکلی بشوی،هر روز برایت پاپوش تازه بدوزند و یک هو روی سن"تالار"دانشگاه هفتصد هشتصد نفر هو بکشن و ضایعت کنن،یا این که بروی توی یک دفتر3*4و بنشینی وبرنامه بریزی...
برای همین چسبیدم به درسم و در نزدیکی امتحانات بالاخره ما تشکلی شدیم...در یکی از شب ها که دیوانگی خوابگاهی سراغمان آمده بود و ما هم به دنبال"جن"می گشتیم،با رفیقمان امین که از ارشدهای یکی از تشکل های دانشگاه سراغمان آمد و ما هم از همه چیز بی خبر نشستیم و همه چیز قبل از دانشجوییمان را برایش گفتیم...از مناظرات سیاسی که در نهایت برندشان می شدم،از همان میز معروفم و از آن همه بازی هایی که در زمان دانش آموزی به عنوان یک تشکلی انجام می دادم،از نصب پرچم مرگ بر آمریکا بر روی پشت بام مدرسه برای آزار دادن معاون مدرسه بگیر تا قضایای میدان امام و آمدن رییس جمهور و...
امین که حسابی کیف کرده بود از این همه جرأت و جسارت(!)گفت بخواهی و نخواهی جایت همین جاست و نمی گذارم که در بروی...حالا ما هرچه می گفتیم امین جان،جان جدت ما را بی خیال شو...من حال تشکلی شدن و دویدن پی این و آن را ندارم...گفت تو چه کار داری؟من راس کار هستم و فقط کارهای محدود با تو...گفتم باشد...ولی فقط کار محدود...
رسید به اولین برنامه ی محدود ما،برنامه ی مناظره بود با یک نفر آن طرفی...و ما چون علاوه بر داشتن قد کوتاه دیوار کوتاهی نیز بودیم از جناح راست نماینده بودیم و رفتیم پشت تیریبون..."از نظر من برای انتخابات نه تنها مخالف نظام،بلکه موافق نظام هم برنامه دارد،در هشتاد و هشت این قضیه اتفاق افتاد که در ظاهر موافق نظام پشت قضایا بود..."
الحمدلله آن روز مناظره را بردیم...و فهمیدم که امین قرار است ترم بعدی برود و ماییم و نوای بی نوایی...
در همین حد بگویم که با رفتن امین ،باز من رفتم وسط منظره و یکه دار و دبیر فلان تشکل دانشجویی...و تا آمدیم به خودمان بجنبیم عید شد و دو تا برنامه ی به یاد ماندنی در دانشگاه رفتیم که یکی برای دومین بار در کشور و دیگری برای اولین بار در دانشگاه قم انجام می شد که تصاویرش را به پیوست تقدیمتان می کنیم
اولی اکران فیلمی بود که تازه سیمرغ جشنواره فجر را برده بود و برای دومین بار در کشور مودی اکران آن شدیم(به قیمت گزاف
ما هم اصفهانی ولی پول را دادیم و بچه ها خوششان آمد و دومی برای اولین بار خواننده و آن هم ارزشی به دانشگاه قم آوردیم که طی چند روزی دانشگاه در هوا بود و بچه ها کیف می کردند از این حرکت ها...اخراج نشویم یک موقع الله اعلم
)
غرض این است...تشکلی هستید تشکلی می مانید...لذت بخش است تشکلی شدن...و البته نمی توان لذت هماهنگی با اعضا،جلسات هفتگی تشکلی و البته میز دبیر تشکل را به جایی داد 
و این هم تصاویری که در طی تشکلی شدن در چند وقت اخیر داشتیم...








(دسته جمعی تشکلی ها با جناب آقای هاشم تفکری بافقی تهیه کننده و کارگردان از لاک جیغ تا خدا و طاها خواننده ی ارزشی)

آخرین همایشی که گرفتیم مربوط به این موضوع بود و این تندیس مهمونامون بود.

پی نبشت اول:دکلمه ای با صدای خودم برای امام زمان(عج):
پی نبشت دوم:این هم کتابم...تقدیم به همه ی رفقا(شاید توی تبیان یا جاهای دیگه دیده باشین ولی بهتره از وب خودمم دریافت کنید.):
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی