خرید بک لینک

دنیای بچه های خادم خیلی با دنیای ما تفاوت دارد،یعنی آن ها کجا و ما کجا.

خادمان افتخاری جنوب کشور در گرمای سوزان جنوب کشور همیشه ایستاده اند،به قول مادر شهید،بوی فرزندان شهید آن ها را می دهند،بچه های خادم الشهدا در شهر خودشان بعضا کسی هستند...به قول حاج عباس،بعضی از آن ها را اگر بخواهی در شهرتان ببینی باید برای دیدنشان توی نوبت باشی...

امیرحسین یکی از آن ها بود،پزشک دندان پزشک خودمان...توی رفاقت که می انداختیم که چه کسی برود برای تنظیف سرویسهای بهداشتی امیرحسین داوطلب بود...به قول سید چهره اش نورانی شده بود دیگر...یا به قول من پایه ثابت سرویس های بهداشتی...

سید مرتضی دو انگشت نداشت ولی دم در صبح ها کفش زائران را واکس می زد،بگذریم که رنگرزی کفش راه انداخته بود دم در،یا کفش های کتانی ملتو رو واکس می زد و کفش قهوه ای را سیاه می کرد....

سید علی خرش توی گردان107امام حسین می رفت و یلی بود برای خودش،ولی مسئول آسایشگاه بود و تخت آنکارد می کرد...جارو برقی می کشید و پایه ثابت خنده ی ما شده بود...

و کلاً بگذریم از برادران آشپزخانه که حمله ی شبانه ی آنها زبانزد بود،از سوزاندن بینی بچه ها با فندک،سوزاندن گوش من با فندک،پرت کردن ملت از روی تخت دو طبقه و تهدید به ترکاندن نورافشانی در آسایشگاه و البته در پتو کردن ملت...

و قشنگ ترین قسمت خادمی آنجایی بود که تمام خادمان به صف می شدند و زائرین را بدرقه می کردند و دعای خیر زائرین و بعضی اشک ها که گرچه ما را ناراحت می کرد،ولی از یک سو خوشحال بودیم که زائرین ما را دوست داشتند و با گریه از پیشمان می رفتند...شاید هم به قول سید علی اشک شوق بود که از دست ما راحت می شدند...

و اینک این دل های ماست که توی اردوگاه باکری خرمشهر جا مانده است...انگار قلبمان خوانده بود این حرف را"ای دل تو چه می کنی؟می مانی یا می روی؟"ودل گفته است که می مانم...واین از اشک های شبانه ی رفقا در آن روزها و لحظه شماری برای شروع دوره ی خادمی مشهود است...شاید هم دلتنگی برای تحویل کردن سال جدید در شلمچه،شاید خلوت کردن های روی خاکریز...

هر چه ما دلهایمان جا مانده...کاش دوباره به وصال برسیم...

و این امید است که ما را ده روز دورهم در خرمشهر جمع کرد،و بزودی باز جمع می کند...

پ.ن:اینم یه سری عکس با رفقا در دوران خادمی

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 16:06

صفحه بندی