دلنوشته های یک مسلمان

متن مرتبط با «است» در سایت دلنوشته های یک مسلمان نوشته شده است

تقصیر تکنولوژی است

  • نیلوبلاگ

    دانش آموز دوم دبیرستان بودم که این وبلاگ را راه اندازی کردم، الان هم چندماه از فارغ التحصیلی ام در دانشگاه گذشته. این بیقوله هفت هشت سال عمر دارد. برای نوشتن کلمه به کلمه مطالبش وقت ها گذاشتم.سال 93 ب...

    ادامه مطلب
  • رفیق احمق از امتحانات الهی است!

  • نیلوبلاگ

    حداقل حق دارم به تعداد تک تک ثانیههایی که فهمیدم رفاقت یعنی چه و رفیق چیست و این حرفها، حرف از رفاقت بزنم. البته میشود همین بلدشیتهایی توی این کانال و آن کانال میبینید. اما حقیقتا حرفم این است که ...

    ادامه مطلب
  • عجیب است!

  • نیلوبلاگ

    بله؛ خیلی عجیب است! این که فردا یکی از سخت ترین امتحانات ترم حاضر را دارم و پس از مدت ها در این بیغوله دست به قلم شدهام بسیار بسیار عجیب است! حتی کلاسی که بسیار خوش درخشیدم و امروز در هفت سوالش ترهای...

    ادامه مطلب
  • مرگ بر همسایه حق است!!!

  • نیلوبلاگ

    دلنوشته های یک مسلمان - مرگ بر همسایه حق است!!! گلایه هایی داریم آن هم چه گلایه هایی،من باب بحث هنر و نگارش و این ها و اندر احوالات مازوخيسم مانندمان وسط ماه صیام،آن هم این که آمده ام بگويم که با این حساب ها و داستان های من گفتم و او گفت و یک نتیجه گیری آخر کار که از زندگی خیلی هامان نیز دور نیست نمیشود که نان درآورد ایهاالناس...اصلا نمی شود که درد را جار بزنی و نان هم بخوری،نمیشود وقتی همه بنا بر استحباب وجودشان روزه سکوت گرفته اند تو یکی فقط وسط میدان بایستی و فریاد بزنی!نوشتن دردها که هنر نیست،داد زدن این که آی ملت این درد است به خدا،حواستان باشد به فلان درد دچار نشوید که درمانش م...

    ادامه مطلب
  • ام عمار،همچنان ایستاده است...

  • نیلوبلاگ

    پیاده روی اربعین شکوه غیرت شیعی است،یک شکوه جهانی در محیطی که هر طرفش را تروریسم فرا گرفته است. عراق کشوری است در شرق آسیا،همسایه ی ایران و عربستان و کویت و سوریه و ترکیه...کشوری است که اگر به آن سفر کنی خواهی دید که چند سال است که محرومیت سراسر این کشور را در نوردیده و چگونه ظلم و تباهی در دستگاه حکومتی آن سال ها وجود داشته و امروز هم سایه ی تروریسم بر رخسار این کشور افتاده،عراق کشوری است که مدفن شش تن از معصومین است،کشوری است عربی و گرم که همچنان مردم آن هم پای نخلستان هایش ایستاده اند... ام عمار پیرزنی بود ساکن یکی از روستاهای مابین نجف و کربلا،با همان درد پا و کمر خمیده اش به کنار جاده آمده بود و می خواست که زائران مهمانش شوند،دلمان برایش سوخت،گفتیم عشق او این است که یک شب زائر حسین مهما...

    ادامه مطلب